پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
آخرین ارسال های انجمن
.





لینک
نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن 1394
بازدید : 165
نویسنده : محمد جواد مقدسی



قصه کربلا...
نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 71
نویسنده : محمد جواد مقدسی

  • از خرید كه برگشتم دیدم بچه ها از شدت گریه چشمهاشون سرخ شده . گفتم : غلامرضا ! فاطمه و علی چشونه ؟ گفت : براشون قصه كربلا رو تعریف كردم .
  • دیدم داره نماز می خونه . پاشدم نمازم رو خوندم . می خواستم بخوابم كه گفت : هنوز اذان صبح نشده ، الان وقت نمازشبه . تازه فهمیدم داستان زنگ موبایل قبل از اذان چی بود .
  • خیلی اهل مناجات بود و علاقه زیادی به صدای آقای سلحشور داشت . تموم زندگیمون بوی مناجات داشت . عادت كرده بودیم غلامرضا رو با ذكر و مناجات ببینیم . همه جا ، حتی تفریح و گردش !!
  • وقتی رضا بود دیگه نگران تربیت علی نبودم ، خیلی با باباش انس داشت . هر جا میرفت میبردش . مسجد ، حسینیه ، میگفت باید از همین حالا این جور جاها بیان
  • رضا همیشه با وضو بود ، علی ازش یاد گرفته بود ، تا مدّتها بعد رفتن رضا علی برا هر کاری وضو میگرفت ، دخترم میگفت : یاد بابام به خیر
  • از بس تو فامیل مهربون و خوش مشرب بود ، همه عاشقش بودن ، بعد رفتنش حتی بچه کوچیک برادرم هم سراغشو میگرفت
  • خیلی توکّل داشت ، چشمش فقط به خدا بود
  • بعد از رفتن رضا خدا خیلی بهم کمک کرد ، تو این مدّت خدا رو دیدم و محبّت و لطفش رو با تموم وجود حس کردم . . .

 

میرود آبروی نوکر این خانه اگر        وقت مرگش برسد حضرت مولا نرسد!

 

شب آخر برادر خانمشون تعریف می کردندکه:
آقا رضا صدام کرد به سختی بهم گفت:
کمکم کن بنشینم. پرسیدم برای چی ؟ ؟ ؟
گفتن: میخوام اذون بگم به سختی نشستند
چهار تا از الله اکبرهای اذون رو که گفتند یهو به سمت در خیره شدن
انگار که منتظر ورود کسی باشند سه بار آروم گفتند:
( یا حسین ، یا حسین ، یا حسین )
من فکر کردم کسی اومده برگشتم نگاه در کردم کسی نبود
اما وقتی برگشتم . . .


:: برچسب‌ها: کربلا , گریه ,



نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 72
نویسنده : محمد جواد مقدسی

 

نام: مسعود رضایی

نام پدر: منصور

تاریخ تولد:1358/6/19

تحصیلات: کارشناسی مدیریت


اخلاقیات شهید مسعود رضایی

 

  • همیشه نمازشو اوّل وقت میخوند

  • همیشه تو کاراش رضایت خدا رو میسنجید و به خاطر خدا رو حرف پدر و مادرش حرف نمیزد (و بالوالدین احسانا)

  • هیچوقت صداش رو پیش کسی بلند نمیکرد

  • از دستنوشته های شهید: اعوذو بالله من الشیطان الرجیم هر روز صبح ابن ذکر را 10 مرتبه بخوانید تا شیطان به سراغتان نیاید

  • هر وقت بيكار ميشد قرآن كوچيكشو در مياورد شروع مي كرد به خوندن

  • هیچ وقت امیدش رو از دست نمی داد ، چند بار در مورد مشکلات کاری که احتمال می دادیم در آینده باهاش برخورد می کنیم حرف زدیم هر بار که بحث تموم میشد یک انرژی جدید می گرفتم

  • برای کار امام زمان هیچی کم نمیزاشت و می گفت حالا که داریم یک کار برا آقا انجام میدیم کمو کسری نباید وجود داشته باشه خوش بحالش

  • به موسیقی خوب و حلال علاقه داشت

  • همیشه توی نماز جمعه شرکت میکرد

  • همیشه خنده رو بود

  • اهل صرفه جویی و ساده زیستی بود

  • همیشه یه تسبیح دستش بود و ذکر میگفت

  • هر شب قبل از خواب وضو میگرفت تا قرآن بخونه

  • هيچ وقت دوستاش رو نشناختيم . مي گفت : آبجي براي من دوستن و براي شما نامحرم

  • خيلي اهل زيارت بود و با ائمه(ع) انس زيادي داشت . نماز صبح روز جمعه اش رو حتماً حرم مطهر حضرت شاهچراغ(ع) مي خوند

  • علاقه اش به شهداء رو همه مي دونستن . دو تا از دايي هاش توي جنگ شهيد شده بودن . مسعود هميشه مي خواست در موردشون بدونه . بعد از انفجار براي آخرين بار كه ديدمش ياد برادرم افتادم . مسعود هم مثل داييش دستش روي سينه اش بود و مهمون اباعبدالله(ع) شد

  • بعد از دانشگاه دنبال كار مي گشت . بابا گفته بودند : « فقط كار دولتي ! » چون رضايت پدر و مادر براش شرط بود ، چند تا كار توي شركت خصوصي پيدا كرد ولي نرفت تا پدر و مادر رو راضي نگه داره

  • خیلی به غیبت حساس بود ، هیچوقت اجازه نمیداد کسی جلوش غیبت کنه


بهم گفت دنبال کار میگردم ، گفتم: شبها قبل از خواب سوره واقعه بخون انشاالله کارت درست میشه ، اونم عمل کرد ، بعد از چند وقت دیگه واقعه رو حفظ شده بود. میگفت: دیگه برای کار و ... واقعه رو نمیخونم ، دیگه با این سوره انس گرفتم

چند ساعت بعد از انفجار اومده بود به خواب یکی از بچه ها که اصلا از ماجرا خبر نداشت ، تو خواب مسعود شاغل شده بود

 




نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 84
نویسنده : محمد جواد مقدسی

شهید حاج محمد جوکار

« اوستا ! محمد كاري كرده كه گفتيد ديگه نبايد بياد مغازه ؟! »

« آقاي جوكار ! بچه شما نيم ساعت قبل از اذان مسجده تا بعد از نماز . پنجشنبه و جمعه ها رو هم گذاشته براي شهدا و امام زمانش . شنبه عصر هم كه مراسم كانونه . »‌

تازه فهميدم كه تقصير پسرم عشق امام حسين(ع) است و بس ! ـ

• چند بار ديده بودمش كه نصف شبها به شدت گريه مي كنه .

يه شب پرسيدم بابا محمد جاييت درد مي كنه ؟! « نه بابا جون ! توي حال خودم بودم ، شما بخوابيد . »

با نور موبايلش دعاهاش رو مي خوند و نمازشبش رو تموم مي كرد .

• « محمد ! توي اين عكست چقدر خندوني ؟! ، براي حجله امه . روزي كه دليل خنده ام رو بفهميد گريه مي كنيد.»

• ده دقیقه قبل از شهادتش به خانمش که فقط 15 روز از تاریخ عقدشون میگذشت تماس گرفت و گفت: حلالم کن . . . . . .

• مادرشهید: همیشه برای نماز صبح محمد منو بیدار میکرد

صبح روز انفجار خواب دیدم محمد داره برای نماز صدام میزنه و میگه مامان پاشو نمازت قضا نشه ، بعد از چند دقیقه که پاشدم دیدم محمد داره نماز می خونه که سه بار یه نور زرد بزرگ بهش تابید ...

یه دفعه از خواب پریدم دیدم محمد نشسته داره با خدا حرف میزنه گفتم محمد مامان تو منو صدا زدی ؟ گفت نه دیدم هنوز زود هست صداتون نزدم




نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 93
نویسنده : محمد جواد مقدسی

ـ خودش بود محمد جواد . هميشه ورودش رو با نوحه « آقام علي(ع) مظلومه » و صداي بلند سينه زدنش تشخيص مي داديم . با تموم وجودش مداحي مي كرد و عشقش خانم حضرت زهرا (س) بود .
اگر ندبه و كميل و توسل رو توي هيئت نمي خوند ، همه اعضاء خانواده رو جمع مي كرد و با سوز هميشگي اش به جمع كوچيكمون معنويت مي داد .
ـ بعد از ديپلم دانشگاه آزاد قبول شد ولي نرفت . همه آرزوش تحصيل توي حوزه بود كه الحمدلله قبول شد . اما ....
ـ پدر خارج از كشور بودن و داداشم دانشجوي اصفهان . موند توي خونه و توي آژانس مشغول به كار شد . مي گفت « رسيدن به مادر و خواهرام عبادت بزرگيه . اينطوري راضي ترم . »
ـ به نيت آقا امام علي(ع) مهريه خانمش رو 110 سكه گذاشت و تمام مراسم عقدشون شد يك حلقه ساده و سه تا صلوات .
ـ عقد خواهرم بود و محمدجواد مثل هميشه پشت فرمان سينه مي زد و مداحي مي كرد .
• اي بابا تكليف ما رو روشن كن ، تو خوشحالي يا نه ؟! براي چي داري سينه مي زني ؟!!
• با لبخند هميشگي اش گفت :
رشته اي بر گردنم افكنده دوست مي كشد هر جا كه خاطرخواه اوست
ـ نيمه هاي شب بلند مي شد و نمازشب مي خواند . بعد از نمازصبح مقيد به قرآن و زيارت عاشورا بود . ديگه عادت كرده بود . بعد از بين الطلوعين با بسم الله پيكانش رو بيرون مي زد و يا علي(ع) ! شروع يه روز جديد .
ـ هميشه از شهداء و جنگ با حسرت حرف مي زد . با چند تا از دوستاش مجمع شهيد آويني رو توي حسينيه محل راه انداختن . دو تا آرزو بيشتر نداشت : « ظهور آقا امام زمان(ع) و شهادت »
ـ روزهاي آخر خيلي عجيب شده بود . نگاه ها و حرفهاش .
يادمه روز شنبه حمام رفت و غسل شهادت كرد . حسابي به خودش رسيد . با تك تك اعضاي خانواده خداحافظي كرد ، اونم با نگاه خاصي كه تا حالا نديده بودم . گفت : دارم مي رم زيارت شاهچراغ(ع) .
قرار بود توي راه سونوگرافي بابا رو بگيره ، براي همين نماز ديرتر رسيده بود حسينيه .
پسر عموم مي گفت : اصرار كردم كه وايسا با هم مي خونيم ، من كار دارم . گفته بود : خيلي دير شده بايد نمازم رو بخونم . چند دقيقه اي از ورودش نگذشته بود كه صداي انفجار فضا رو پر كرد .




نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 73
نویسنده : محمد جواد مقدسی

 

نجمه به نقل از خواهر شهیده:

* نجمه مایه آرامشم بود.

*شنبه گفت: خواب دیدم ؛ خواب یه شهید به نام شکارچی ، اسرار داشت قبرشو پیدا کنم ، میخوام برم گلزار شهدا قبرشو پیدا کنم .

* 40 روز پیش خواب دیدم تو حرم امام رضا (ع) یه نفر به من و نجمه گفت "40 روز دیگه شما دوتا خواهر میمیرین" برا نجمه تعریف کردم ؛ گفت : خدا نکنه تو بمیری ؛ تو سه تا بچه داری، من بمیرم .10 روز پیش گفت : ابجی چند روز مونده به 40 روز ؟ گفتم : ابجی 40 روز تموم شد گفت : نه ؛ هنوز 10 روز دیگه مونده .

* از نامحرم فراری بود ، هیچ وقت هیچ کس بدون چادر ندیدش، یه روز دارالرحمه بودیم گفت : ابجی من میخوام وقتی تو قبر بذارنم هیچ نامحرمی بالای سرم نباشه .
همه ی اقوام میگفتن نجمه اخر شهید میشه ، این آرزوشه .

*چهار هفته پیش همه را جمع کرد ساعت 10 شب برد گلزار شهدا ؛ ما گفتیم: نجمه ما میترسیم اما اون رفته بود بین قبرا و می گفت : ترس نداره جای هممون یه روزی همینجاست.

* همیشه نماز شب می خوند

* هیچ وقت نه خودش غیبت میکرد و نه کسی جلوش غیبت میکرد ( همه میدونستن که خیلی از غیبت کردن بدش میاد

* خیلی خیلی درس می خوند حتی تو راه کانون و...

* خیلی مهربون بود تا جایی که خیلی وقت ها تو خونه مینشست گریه میکرد برای اونایی که مومن نیستن و براشون دعا میکرد

* مسئولِ بيدار باشِ اعضاي خانواده بود براي نمازصبح . ابتداي اذان يكي يكي همه را صدا مي زد . « نماز اول وقتش خوبه ، بلند شيد . » عادت كرده بوديم كه بين الطلوعين نجمه رو در سجده ببينيم

 

نجمه به نقل از دوستان و بچه های انتظامات

* شنبه دوهفته قبل از انفجار اخرین باری بود که دیدمش
جلسه داشتیم منتظر بچه ها بودیم
نجمه اخر حسیینه سر جای همیشگیش کنار دیوار نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار
سلام واحوال پرسی کردم
و او فقط در حد همین سلام و احوال پرسی اکتفا رد
خیلی اروم شده بود خیلی اروم تر از قبل
قبلا ها شور و حال بیشتری داشت اما این اواخر بیشتر خودش بود و اخر حسینیه ...


* مدتی بود سرم خیلی شلوغ شده بود هر وقت نجمه می اومد پیشم نمیتوسنتم خیلی باهاش باشم ...فکر کردم ناراحت شده باشه ، هفته های اتی بهش گفتم ، نجمه! یه وقت ناراحت نشی! ، گفت : فلانی ! من هیچ وقت از کسی ناراحت نمیشم یا چیزی ازش به دل نمیگیرم

* همیشه لبخند می زد به خاطر خوش برخوردیش و اخلاق خوشش زبانزد همه بود .

* بعد از مراسم دارالهدايه هركس آرزويي كرد و نوبت به نجمه رسيد . آرزوي هميشگي : شهادت در ركاب پسر زيبای فاطمه (س(

* شب آش ماست داریم الحمدلله زیاد هم هست.
نجمه اومد گفت : من آش ماست خیلی دوست دارم
خب روزی ِ شیطنت امشب هم رسید با بروبچ تدارکات دوره اش کردیم و 2 تا کاسه پرآش ماست به زور به خوردش دادیم.


* در ديدار خانواده شان دكتر خيلي منقلب بود . وقتي با بغض حرفش رو زد ، سيل اشك صورت همه رو پوشوند . « ضربه شديد به سرش ، صورتش رو پر از خون كرده بود . وقتي حس كرد من بالاي سرش هستم با عجله چادرش رو روي بدنش كشيد و اين اولين و آخرين حركتش بعد از انفجار بود . »

* کاروان مشهد 87 کانون
اتوبوس تو راه خراب شد. توی سربالایی گیر کرده بودیم و داشتیم عقب عقب بر می گشتیم . همه بچه ها ترسیده بودن ! با مسئول اتوبوس رفتیم بین بچه ها که آرومشون کنیم . هر کسی یه چیزی می گفت . یکی ناراحت بود ، یکی می خندید ، یکی دیگه دعا می کرد . نجمه قاسم پور کنار من بود ، یه دفعه گفت : بچه ها یعنی میشه شهید بشیم ؟ بچه ها خندیدن و گفتند : بابا شهادت کجا بود ؟ دلت خوشه ها ! چهره اش آروم و جدی شد ، گفت : اما اگه خدا بخواهد ، میشه و رفت سر جاش نشست . تو مراسم تشییع یادم به جمله قشنگش افتاد


*وارد مسجد فضیلت شدم با دیدن عکس شهیده نجمه قاسم پور سر جام خشکم زد !
سفر مشهد مشکل تنفسی داشتم ، تو حسینیه زیر اکسیژن خوابیده بودم . یه انتظاماتی مرا قبم بود ، بالای سرم نشسته بود ، قرآن می خوند و گریه می کرد . برام حرف میزد ، نمی فهمیدم چی میگه ، حالم بد بود . فقط یه جملش یادمه ، صبور باش ، ما انتخاب شده ایم !

* شنبه 17 فروردین ، درب دوم حسینیه دیدمش . تبسم قشنگی داشت و دوتا شاخه گل رز سرخ دستش بود . حالمو پرسید و گفت : این دوتا شاخه گل رو به نیت بچه های کانون خریدم ، این یکی مال تو . بعدش گفت : حلالم کن ، دیگه نمی بینمت ! ناراحت شدم و گفتم : یعنی چی ؟! مگه دیگه کانون نمیای ؟ گفت : چرا ، اما به دلم افتاده دیگه بچه های کانون رو نمی بینم . دیگه ندیدمش ...


*بعد از مراسم مهدیه ، دو تا از بچه های اتوبوس ما دیر اومدن ، رفته بودن خرید ! نجمه قاسم پور مسئول انتظامات بود ، ازشون پرسید : چرا دیر اومدید ؟ و نسبت به کارشون معترض شد . اون دوتا برخورد بدی کردن و تند حرف زدن ، نجمه سرش رو انداخت زیرو ساکت شد .بعد از چند دقیقه رفتم و بهشون گفتم : بچه ها برخوردتون خوب نبود ! نباید بازائر امام رضا این جوری حرف می زدین . برا امنیت و راحتی خودتون شرایط و قانون گذاشتن ، برین عذر خواهی کنین ! هنوز حرفام تموم نشده بود که نجمه اومد طرفمون ، با خوش رویی گفت : بچه ها منو حلال کنید ، یه وقت دلگیر نباشید ! من باید وظیفم رو انجام بدم .

* چند هفته بعد از انفجار ، زینب ، خواهر نجمه اومده بود به یکی از بچه های انتظامات میگفت : میشه من بیام انتظامات؟انتظاامتیه میگه: اخه شما کوچولویی نمیشه که
زینب گفت:اخه من خواهر نجمه م میخوام به جای نجمه بیام انتظامات!!!!

همین زینب کوچولو خواهر نجمه می گفت : هروقت تو خونه چیزیم گم میشد ، صدای نجمه میزدم تا بیاد برام پیدا کنه ! حالا هم وقتی یه چیزیمو پیدا نمی کنم یهویی بی اختیار میگم : نجمــــــــــه ! بیــــا! که یهویی یادم میاد ..........

* روزیکه رفته بودیم گلزار که می خواستن شهدا رو غسل بدن ، داداش نجمه اومده بود دم در غسالخونه ی خواهرا نشسته بود و گریه میکرد و داد میزد نجمـــــه بیا برام آب بیار ! نجمــــــه کجایی ! بیا تشنمه !
بعدش خواهر کوچیکش که پیش ما وایساده بود می گفت آخه هر وقت داداشم تشنش میشد نجمه بهش آب میداد ! همیشه نجمه براش آب میاورد

شهیده نجمه قاسم پور 8/1/87سفر مشهد در دفتر بچه ها
دوست عزیزم! خوشبختی را نه بر تخت پادشاهی بلکه در نمازهای عاشقانه و عارفانه باید جستجو کرد.

 

 




نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 93
نویسنده : محمد جواد مقدسی
http://images.persianblog.ir/13266_H7Z6hMAN.jpg

http://shabaneh.tums.ac.ir/akhbar/images/moharam.jpg

http://hafiz.persiangig.com/moharram.jpg

باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست

محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است

 

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسيدن ماه محرم را به عزادارن راستينش تسليت عرض ميكنم




نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 107
نویسنده : محمد جواد مقدسی

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRwP13oTSybA99t0rqnPwCkuTtYtHFxQmyQ5e5h1E6du5MG5TZm

http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_316a77be-afd8-40db-99af-3f8c95b47df8.jpg

http://media.irna.ir/1391/13910903/80427510/80427510-3492734.jpg

http://media.irna.ir/1391/13910829/80421421/80421421-3482800.jpg

ا همایش بزرگ شیرخواران حسینی با حضور بیش از ۵۰هزار کودک شیرازی ا

خبرگزاری شبستان: همزمان با روز نخستین جمعه ماه محرم الحرام، همایش بزرگ شیرخواران حسینی در استان فارس و در سومین حرم اهل بیت (ع) با حضور بیش از ۵۰ هزار کودک در حرم مطهر حضرت شاهچراغ (ع) برگزار شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری شبستان از فارس، شاهرخ صبوری، دبیر همایش بزرگ شیرخواران حسینی در فارس امروز (17آبان) در همایش بزرگ شیرخواران حسینی در استان فارس که در حرم مطهر حضرت شاهچراغ (ع) برگزار شد، گفت: روز چهارم محرم روز جهانی حضرت علی اصغر (ع) نام گذاری شده که همایش شیرخواران حسینی همصد و هم نوا با 30 شهر جهان، 2 هزار و 300 نقطه در کشور و 150 نقطه در استان فارس برگزار شد.


صبوری با اشاره به اینکه حضور کم نظیر و غیرقابل پیش بینی مردم، مادران و فرزندان آنها در این همایش، نشانگر بیداری نهضت عاشورا و امام حسین(ع) و پایبندی مردم ما به اهل بیت (ع) و شعارهای عاشورا است، تصریح کرد: در این همایش 50 هزار دست لباس توسط مرکز فرهنگی مذهبی خادمان عاشقان ثارالله (ع) تهیه و در سطح استان فارس توزیع شده است.


این مقام مسئول با تاکید بر اینکه امسال در همایش شیرخواران حسینی، نذر نامه شیرخواران حضرت علی اصغر (ع) به طور همزمان در جهان قرائت شد، اضافه کرد: همچنین در حاشیه این همایش 20 پایگاه پزشکی، خدمات بهداشت و درمان رایگان ویژه کودکان دایر شده است.


صبوری اظهار داشت: همایش شیرخواران حسینی همزمان با برگزاری به صورت زنده از حرم مطهر حضرت احمدبن موسی(ع) از شبکه های سه، دو، العالم و فارس پخش می شود.


خاطر نشان می شود، این همایش در سومین حرم اهل بیت(ع) و حرم مطهر حضرت احمدبن موسی(ع) در حالی برگزار شد که خیابان های منتهی به حرم احمدبن موسی(ع) به دلیل ازدحام جمعیت بسته شده بود، این مراسم با سخنرانی، مداحی و سینه زنی همراه بود.





نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 97
نویسنده : محمد جواد مقدسی

http://www.rasekhoon.net/_WebsiteData/Article/ArticleImages/730/20350.jpg

http://kssriau.ac.ir/wp-content/uploads/2011/11/horr.jpg

حر با سپاهش در منزل ‏«قصر بنی مقاتل‏» یا «شراف‏»، راه را بر حسین بست و مانع از حرکت او به سوی کوفه شد. کاروان‏ حسین را همراهی کرد تا به کربلا رسیدند و حسین در آنجا فرود آمد. حر وقتی فهمید کار جنگ با حسین بن علی‏ جدی است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسین‏ پیوست. توبه کنان کنار خیمه‌های حسین آمد و اظهار پشیمانی کرد، سپس اذن میدان طلبید. ظاهراً حر با اذن‏ امام حسین اولین فردی است که به میدان رفت و در خطابه‏ای مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگیدن با حسین‏ توبیخ‏ کرد. چیزی نمانده بود که سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تاثیر قرار داده‏ از جنگ با حسین منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد. نزد حسین ‏بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به میدان رفت و با رجزخوانی، به مبارزه پرداخت و کشته شد. رجز او چنین بود:

انی انا الحر و ماوی الضیف
اضرب فی اعناقکم بالسیف
عن خیر من حل بارض الخیف
اضربکم و لا اری من حیف

که حاکی از شجاعت او در شمشیر زنی در دفاع از حسین و حق دانستن این راه‏ بود. حسین بن علی‏ بر بالین حر رفت و به او گفت: توهمانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته‌است، حر و آزاده‌ای، آزاد در دنیا و سعادتمنددر آخرت! «انت الحر کما سمیتک امک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآخرة‏» و دست بر چهره‌اش کشید.حسین‏ با دستمالی سر حر را بست. پس از عاشورا بنی‌تمیم او را در فاصله یک مایلی از حسین‏ دفن کردند، همانجا که قبر کنونی اوست، بیرون کربلا در جایی که در قدیم به آن‏ «نواویس‏» می‌گفته‌اند.





نوشته شده در 8 بهمن 1394
بازدید : 92
نویسنده : محمد جواد مقدسی
http://www.maddahi.com/wp-content/uploads/2011/11/22082983496173580417.jpg

http://dl.aviny.com/Album/mazhabi/ahlbeit/ali%20akbar/kamel/13.jpg
http://www.mortezamotahari.com/Images/Galleries/Pictures/Picture68371.jpg

چگونگی شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

علی اکبر علیه السلام مرکب به سوی میدان راند، یا بهتر بگوییم خورشید نبوت در افق میدان درخشید ناگاه آن لشگر ستمگر متجاوز جمال محمد صلی الله علیه و آله وسلم در جلال علی علیه السلام و عصمت فاطمه علیها السلام و شجاعت حسین علیه السلام را در برابر خود جلوه گر دید. معلوم نبود آنگاه که به گروه دشمن می تازد آیا علی اکبر علیه السلام است یا جدش امیرمومنان علیه السلام یا چنگال توانمند مرگ است که به جان آنان فرو می رود یا صاعقه ها از برق شمشیرش آنان را می سوزاند. گروهی از شجاعتش میخکوب و مدهوش، جمعی تکبیرگو و از جمعی فریاد تبارک الله بلند بود. به هر سو که می تاخت دشمن می گریخت هیچکس توان رویارویی با او را نداشت. گاه رجز می خواند و خود را معرفی می کرد گاه هدفش را می گفت و از دلاوریش سخن می گفت:
انا علی بن الحسین بن علی        نحن و رب البیت اولی بالنبی
تالله لا یحکم فینا ابن الدعی         اضرب بالسیف احامی عن ابی
                     ضرب غلام هاشمی قرشی
در میدان نبرد آرام نداشت گاه به میمنه حمله می کرد و سپاه متجاوز را به میسره می کشاند و گاه به قلب دشمن می تاخت .. هیچ دلاوری با او روبرو نمی شد جز انکه دو نیمش می کرد. هیچ شجاعی پیش نمی امد مگر آنکه کشته می شد تا آنکه 120 پهلوان را از دم تیغ گذرانید.
اما افسوس کثرت زخم و خونریزی فراوان و شدت تشنگی، توانی برایش نگذاشت تا به آن ددمنشان پیکار را ادامه دهد. در اینجا بود که شوق لقاء پروردگارش در او شدت یافت. خواست از حیات پدر توشه ای برگیرد و با او وداعی دیگر داشته باشد. از میدان نزد پدر آمد و زبان به شکایت گشود. ضربات تیر و شمشیر، گرما و تشنگی، تاب و توانش را کاسته بود عرضه داشت:
«تشنگی مرا کشت، سنگینی آهن توانم را برد آیا آبی هست تا بر علیه دشمنان نیرو بگیرم؟»
منظور جنابش آن بود که به اندازه ی توانش به انچه بر او واجب بوده قیام نموده و از آن شانه خالی نکرده است به جایی رسیده که بدون جرعه ای آب قدرت رویارویی با دشمن را ندارد. سوال او ، انکاری است و مقصودش عذر خواستن از ادامه نبرد بسان گذشته است.
شاید از پدرش حضرت سیدالشهداء علیه السلام درخواست آب در صورت امکان از طریق معجزه بوده است. اما حضرت از این کار امتناع ورزیدند تا فرزندش به مقام بالاتری دست یابد و پاداش بیشتری نزد خدای جلیل در روز رستاخیز به خاطر شهادت مظلومانه اش و تشنگی داشته باشد لذا او را بشارت داد بزودی به دریای بیکران رحمت خداوندی وارد می شود و جد بزرگوارش آن منجی بزرگ او را با جامی سیراب خواهد کرد که هرگز تشنه نخواهد شد. آنگاه انگشتر خود را به او داد تا در دهان گذارد.
علی اکبر علیه السلام در حالی به میدان رفت که آن بشارت صادقه سر تا پای او را غرق نشاط و سرور کرده بود. دیگر نمی دانست سر دشمن یا سینه او را نشانه میرود یا به منتهای آرزویش نزدیک می شود تا آنکه عدد کشته شدگان به 200 نفر رسید.
انتظارش به سر امد و شهادت بر فراز سر مطهر او به پرواز درآمد. شمشیر مرة بن منقذ عبدی علیه العنة سر آن بزرگوار را نشانه رفت. و سپس ضربت نیزه بر پشت وی زد. بی تاب و توان گردن اسب را با دستان گرفت اسب او را به میان لشگر برد دشمنان اهل بیت پیکر نبوت را قطعه قطعه کردند.
در آخرین نفس ها با سلامی به پدر، آنهم زیر ضربات شمشیر نیزه او را وداع گفت و امامش را ندا داد:
«این جدم است که به شما سلام می کند با جام سرشارش شربت آبی به من نوشانید که هرگز تشنه نخواهم شد و می فرماید جامی هم برای شما اماده است».
با شنیدن این پیام حضرت امام حسین علیه السلام با شتاب خود را به جگر گوشه اش رساند تا شاید به دیدار او نائل آید و سخنی دیگر از او بشنود اما این گمان تحقق نیافت و آرزو جامه عمل نپوشید، پیکر امید رسالت را غرق خون بر خاک افتاده دید، محبت پدری به وجد آمد خود را روی بدن از هم گسیخته علی اکبر علیه السلام افکند و صورت بر صورت علی گذاشت.
امام فرمود: «علی الدنیا بعدک العفا اجرأهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمه رسول الله»
«بعد از تو خاک بر دنیا، چه قدر اینان بر خدای رحمن و دریدن حرمت پیامبر جری شده اند.»
«یعز علی جدک و عمک و ابیک ان تدعوهم فلا یجیبوک و تستغیث بهم فلا یغیثوک»
«بر جد و عمو و پدرت سخت است انان را بخوانی پاسـخت نگویند، آنان را به فریاد رسی بخواهی به فریادت نرسند.»
سپس دست مبارک را از خون مطهر او پر ساخت و به سمت آسمان افشاند که قطره ای از آن به زمین نیامد.
امام در خود توانی ندید تا پیکر قطعه قطعه پاره جگر و آرام روحش را حمل کند جوانان بنی هاشم را خواند تا او را به خیمه گاه شهدا برند. جوانان علی را بردند پیکری غرق خون که انوار عزّ و شرف او را فرا گرفته، بدنی پاره پاره از ضربات تیر و نیزه و شمشیر، پرده نشینان خانه وحی با سینه هایی سوخته و گیسوانی پریشان و ناله هایی که به گوش فرشتگان می رسید او را نظاره می کردند، در حالیکه عقیله بنی هاشم حضرت زینب ام المصائب علیهاالسلام پیشاپیش آنان بود و علی را استقبال کردندو خود را برجنازه ی او انداختند.